ایگوی نوظهور

ادم کمی که پخته تر می شه. یه جایی. در یه مقطع زمانی می بینه دنیا شکلش چقدر عوض شده واسش

می بینه با یه کوله بار از تجربه و شکست و ناکامی و موفقیت داره کم کم نم نمک پوسته می ندازه و رشد می کنه. من درونش شکل گرفته. عوض شده. کوفته شده و یه من جدید روبه روش نشسته. 

این من جدید خیلی واسه ادم غریبه اس. نه اینکه ندونی. ته اینکه تا به حال عوض نشده باشی. انسان همیشه و در هر لحظه در حال تغییر عست نه تنها جسمی که روحی و شخصیتی هم. اما از اون مقطع به بعد بیشتر می فهمی بیشتر حس می کنی در واقع مثل یه شهوده یه مرتبه می فهمی اون من درونت. اون ایگوی قبلی نیس دیگه

نمی دونم اما حسی که از این کشف و شهود درونی به ادم دست می ده حس هیلی متفاوتیه و صد البته در ادم های مختلف فرق می کنه. بسته به زاویه دیدت به زندگی. حتی به خودت و زندگیت. خواسته هات. داشته هات. نداشته هات اون حس هم متفاوت هست. 

الان مدتیه دچار این تب پنهان درونی شدم. نظراهاری می خونم. هری پلتر میخونم. تربیت کودک دوساله و گاها دیوان حافظ در کنار تمام سرگشتگی های درسی دانشگاه و روزمرگی های سرسام اور زندگی مدرن اما پیوسته لین حس درونم رو قلقلک می ده. هر چه هست برای من خیلی زیبا نیس چون چیزهایی رو به چشمم میاره که دوست ندارم اما گاها حس بلوغ عقلی عجیبی باهاش عجین شده. ملقمه ای از پختگی و صبوری و درایت

هر چه هست هر لحظه به خودم یاداور می شم که من بسیار جوان هستم و پرانرژی و سری دارم پر ز رویا. با همه این احوال خورشید هر روز از مشرق طلوع خواهد کرد و ستاره ها شبها در اسمان چشمک خواهند زد. این من نورس و نوظهور من نیز هم هنوز عاشق خواهد بود

بعدازظهر جونی( منظور یک بعدازظهر ماه جون, یکی از ماههای تقویم میلادی می باشد)

سبزی تا انتها گسترده. یک ماشین امریکایی بزرگ با سپر های غول اسا. صدای اب بازی از استخر حیاط. عبور ماشین های خیابان مجاور. بال زدن سنجاقک های عقب افتاده. جیغ بنفش مرغان دریایی. زمزمه برگها با باد. جست خیز دخترک زیبای مو طلایی. اشعه کم رنگ عصرانه خورشید. هروله بی صدای سنجابک روی چمن ها.بوق دزدگیر ماشین و عبور زندگی ان به ان.لحظه به لحظه. ثانیه به ثانیه

هم اکنون از زمان نوشتن من تا به حال لحظه ها که امده بودن رفتند همینطور ردیف اتوبوس های سفید و قرمز رنگ ایستگاه لینکلن فیلد و چند مرغ دریایی که بی محابا بر فراز ساختمانها پر می کشند.

مردی جوان از پله های ساختمان بلند روبه رو پایین رفت با نگاهی ممتد به گوشی مویایل در دستش.لابد در انتظار پیامکی از دوست دختر زیبایش چشم به صفحه دوخته کسی چه می داند؟ شاید در غم از دست دادن عزیزی است یا در اندیشه کاری بس بزرگ. کسی چه می داند؟

عبور هواپیما گلوی ارامش خنک تابستانی منطقه رو پاره می کند و صدای بوق بوق اتوبوس شهری از ایستگاه ریچموند . شاید پیر زنی مسن با کمری خمیده و گیسوانی به رنگ نقره خمان خمان می رود تا سوار اتوبوس شود یا شاید دختر چوان سیاه با پوستی براق و موهای بلند وز شده و در هم بافته شده با کالسگه بزرگی کودک کوچک و زیبایش رو سوار اتوبوس می کند .کسی چه می داند.

زندگی می گذرد بدون هیچ وقفه ای چون اتوبوسانی که بی صدا و به نوبت از ایستگاه عبور می کنند. به ارامی می ایستند.در باز می شود . اتوبوس همطراز کف خیابان بوق بوق زنان پایین می رود تا پیر زنان و پیر مردان, زنان باردار و مادران گالسگه به دست و مردمان ویلچر سوار به راحتی و ارامش سوار ان شوند . بعد صف بزرگی از مردمان در هر سن و رنگی به ارامی سوار شوند پول بدهند. کارت بزنند. کوپن نشان بدهند و در کمال سکوت به انتهای اتوبوس بروند و هر یک سر در گریبان خود فرو ببرند .به کتابی خیره شوند یا گوش جان به اوای موسیقی بدهند که از هندزفری می شنوند. در به ارامی بسته می شود و اتوبوس راه می افتد.....

اینجا ایستگاه دنیا هست و ما ادم ها..... به راستی چقدر چیز پیچیده ای است زندگی !

فهجان چایی ام دوباره یخ شده. من اینجا نشسته ام و تصور اینکه کودک زیبایم در کنار پدرش در حال شن بازی در پارک می باشد ارامش بخش است. اما باز دلهره ها می ایند. اصلا نرفته اند که باز گردند. انها اینجا هستن. در کنار من.در وجود من .در زندگی من. زیاده خواهی هم چیز سختی است. نشسته ام به درس خواندن. بعد از مدتهای مدید بچه داری. با هزاران تفکر و اندیشه و باید و نباید و زمانی که می اید و می رود چون برق.

اوه خدای من فنجان چایی ام سرد گشته . لیز در انتظار من است. باید درسی خواند. باید کاری کرد

اگر این پرندگان ابله پر سر وصدا بگذارند. اگر اتوبوس های ایستگاه لینکلن فیلد اجازه دهند.اگر این هواپیماهای مدام در حال عبود محلتی دهند. چه خبر است امروز. باز مرد همسایه با همسر و کودک در اغوششان از پله ها پایین می روند.با خود می گویم اوه گلدانهای گل ساختمان روبه رو زیباتر از ساختمان ما هست بی شک مدیریت ان باید زنی خوش سلیقه باشد هرچند تانی بی نوای ما هم مرد بسیار با ادب و قابل احترامی است و تمامی تلاشش را بعد از رفتن داگ و دبی برای بهبود اوضاع خواهد کرد.

فردا باید یک سری به کندین تایر بزنم دوچرخه ام تعمییر جزیی نیاز دارد. باید یک اچار بخرم و بعدازظهر در ساحل وست بورو  جشنی بر پاست یادم باشد به شوالیه هم بگویم بی شک فرشته کوچکم دوست خواهد داشت.

باید درس بخوانم .لیز در انتظار من است.ان خانم جوان انگلیسی با لحجه غلیظ بریتیش و لبخند زیبایش و ارامش عجیبش.

کمی سردم است پتوی سبک را کمی بیشتر روی شانه هایم بالا می اورم .عجیب است یک بعدازظهر جونی با باد خنک! برای این موقع سال زیادی سرد است دوستش ندارم. سبزی چشم نواز بهاری با ابی شفاف اسمان و گل های رنگارنگ هر گوشه و کنار و اواز مرغکان دریایی فقط تابستانه هستن . سرما نمی چسبد. دوستش ندارم.

اتوبوس ها یکی یکی در ساعت خودشان می ایند و می روند بی سر وصدا .زمان می اید و می رود بی سر وصدا. من هنوز می نویسم....... باید درس بخوانم .لیز در انتظار من است.

منحنی وارونه

گاهی مواقع سکوت بهترین درمان است...

اما گاهی مواقع سکوت چنان مشتی در دهان هست که تا مدتها جای خالی دندانهای عقل از دست رفته ات ازارت خواهند داد!

خوشبختی

زندگی پدیده عجیبی است ،خیلی عجیب

اون قدر که هر چه بیشتر تلاش کنی تا بفهمیش فهمش برات سختتر و سختتر خواهد شد. من الان در اوج لحظات کشف و شهود درونی وبرونی زندگی ام هستم ، گاهی دور دور هستم ،گاهی نزدیک،گاهی نمی فهمم،گاهی پر از ادراکم 

سالها پیش وقتی که هنوز مهاجرت نکرده بودم و زندگی به کل برام معنا و مفهوم دیگه ای داشت همیشه با خودم رویا بافی می کردم و با وجود اینکه در مورد مقوله مهاجرت بسیار خوانده بودم اما باز با خودم می اندیشیدم وقتی برسم چقدر همه چیز زیبا خواهد بود،چقدر خوشبخت خواهم شد. الان بعد از گذشت قریب به سه سال از پدیده مهاجرتم هنوز فکر می کنم که چه اتفاقی افتاده؟ هنوز نمی دونم چه شده؟ من درونم به کل تغییر کرده و دستخوش گذر زمان و حوادث و اتفاقات بسیاری گشته، امروز در برهه کوتاهی از زمان وقتی که مثل همیشه غرق در افکارم بودم همانند گذشته ناگهان به این کشف نایل گشتم که مدتهاست رویابافی ندارم، در کسری از زمان دلم فرو ریخت و با خودم گفتم : چت شده دختر؟ کجایی؟ مدتها فکر کردم اما اونقدر افکار در من قوی و متشنج هستن که فرصتی برای نتیجه گیری نیست،. ایا من به راستی خوشبختم؟ وای خدای من جواب بسیار سختی است!در میان تمامی داشته ها و نداشته هایم ، در گذر زمان که به تازگی برایم معنا پیدا کرده چه طور می توانم به این تفاهم و سازش با خود برسم بر سر خوشبختی؟

بی شک من بسیار خوشبختم برای داشتن تمامی داشته هایم  که خیالی نیست از روی کاغذ اوردنشان. اما هنوز هم برایم کافی نیست، شاید برای همیشه برایم کافی نباشد .در پس این دویدن های تمام ناشدنی و فکر کردنهای گاها اندوه بار. با خودم به این نتیجه رسیده ام که به راستی خوشبختی همانند تلفن هست،اری تلفن

اگر دیگران انرا نداشته باشند، برای من بیفایده و بدرد نخور باقی خواهد ماند.

نیمی از روح من ،جسم من،خیال من در نقطه دیگری از این کره خاکی نمی دانم در چه حالی هست؟ جمعی از اضداد،جمعی از حالات اما نه چتدان شاد و سرخوش. دنیا حداقل برای من در سرزمین مادری زیبا و سلامت نیست، دنیا بیمار است و تب دار، گنگ و خسته و تفت دیده از حوادث روزگار، دنیا برایم جای خوبی نیست، نصف دلم جا مانده در ان دنیای به غایت ترسناک

خوشبختی برایم سیم تلفن یکطرفه ایست که زنگی نخواهد خورد و نخواهد زد، خوشبختی به کامم تلخ است

من گم شده

به دنبال خودم می گردم ،مدتهاست

خود خود خودم، مدتهاست که نیست. ایا کسی او را ندیده است ؟ ایا کسی او را نی شناسد؟ به گمانم جایی در همین نزدیکی هاست ،در همین گوشه و کنار،

همان خود ارام و مهربان و صبور. شبها خفته در بستر رویا ،روزها هروله کنان در شعر و سماء. همان خود پاک و بیگناهم، اری صاف و زلال و بی ریا با جسمی نحیف،روحی به بلندای البرز و دماوند سر فراز.

به دنبال خودم می گردم.مدتی است

روزها ،هفته ها، ماهها تمامی شبها در جستجویم ، در تاریکی نهانگاهان شبانه، وقتی اخرین اشعه های طلایی خورشید ارام ارام و متین در پشت کوهها نهان می شوند، وقتی ماه پرغرور و دوست داشتنی بر صندلی اسمان تکیه می زند، وقتی ستارهای عاشق چشمک زن طلوع می کنن، وقتی شهر از هیاهو و غلغله روزانه تب دیده و ملتهب، ارام در بستر خود میخوابد ، من رخت روزمرگی های روزانه از خود بر می فکنم و به جالباسی دیوار می اویزم. ارام و بی شتاب همچون روحی پراز عشق و تمنا به کنار فرشته کوچک خانه ام می خزم و ساعتها ان پاهای  کوچک و زیبا،ان دستان ظریف و دوستداشتنی،ان چهره معصوم خداوند گونه را می نگرم .در قلبم غوغایی است به اندازه عظمت اقیانوسها ،در وجودم ول وله ای است سرشار از عشق و تمنای مادری. سرشارم از دلبستگی ،لبریزم از نوای زندگی، جوشانم از جذبه مادر بودن که مرا رام و سربه راه به کجاها خواهد کشاند. 

در ان خلسه شیرین ،گرم می شوم و سرد، پر از فریادم و خاموش، پر می شوم و خالی ،چه هنگامه ایست این شبا هنگام.

پر می شوم از عشق، پر می شوم از هستی ،پر می شوم از ناز و نوازش، پر می شوم از شعر های کودکانه از بازی های ناب، پر می شوم از شور زندگی .زندگی اینجاست، در چند قدمی ، پشت نبض های پی در پی.

و خالی می شوم، خالی از تمامی سنگینی ها، خالی از تمامی افکار، خالی از تمامی روزمرگی ها و دلبستگی ها و دغدغه هایش، و خالی می شوم.سبک و رها همچون بادبادکی در دستان باد و به شبی می اندیشم که افکار مرا با خود خواهند بردند! به کجا نمی دانم!

گم شده ام در رویا یا واقعیت؟ در درد یا خلسه لذت؟ در غم یا غریو شادی؟ در شکوه تنهایی یا در سرمستی جمع، نمی دانم شاید جایی میان زمین و اسمانم من،جایی در همین حوالی. هر چه هست زیر سر این زنجیرهای طلایی دوست داشتنی است،زنجیرهای درخشان و پرتلالو عشق،زنجیرهای وابستگی و دوست داشتن که مرا اینگونه در همین حوالی نگه خواهند داشت. در همین حوای زمین.

هر چه باشد روزی نه بسیار دور، شاید همین فردا، وقتی رخت روزمرگی از تن به در کنم و به جالباسی دیوار بیاویزم، وقتی لبریز شوم از طغیان سرکش مهر مادری، وقتی خالی شوم از فوران اتش فشان اندیشه ها، وقتی رها شوم از مشغله های مسءولیت و تعهد، در نهان تاریکی مطلق شب،در سکوت ارام خواب دنیا، وقتی پنجره ها به روی تاریکی شب بسته اند و پرده ها کشیده از هجوم سیاهی. شاید فرصتی بیابم ،اری،شاید فردا،به همین نزدیکی. انوقت همانند هجوم بی صدای رویا، نرم و لطیف دست دراز خواهم کرد و خودم را خواهم گرفت ،نرم و چابک، همچون شکار پروانه ای سبکبال، همچون شکار اهویی گریز پا ، و خودم را در اغوش خواهم فشرد همچون مادری مهربان و سرش را روی زانوانم خواهم گذاشت، دست در موهای ابریشمی اش خواهم کرد  و ارام ارام برایش لالایی خواهم خواند، من بیچاره من، من دوست داشتنی و تنهایم، من  گم شده من . روزی نه چندان دور قرار خواهی گرفت ، روزی که افتاب اشعه های گرم و نورانیش را به صبح هدیه می دهد و چلچله ها میخوانند، روزی قرار خواهی گرفت.

کتابخانه

اولین خاطرات کتابخونه ایم تا اونجا که یادم میاد مال سالهای جنگ بود وقتی من کلاس اول دبستان بودم و هر نیمه شب با وحشت وصف ناپذیری مادر مهربانم ما رو از خواب بیدار می کرد و با عجله لباسهای گرمی رو که اماده و تا شده بالای سرمون گذاشته بود تنمون می کرد تا همگی بریم از خونه بیرون و در تاریکی رعب اور کوچه در کنار همسایگان دیگه چشمان از ترس از حدقه درامده امون رو به اسمون بدوزیم و منتظر مرگ باشیم. اون روزها خونه ما توی یه کوچه بن بست بود به اسم بن بست لاله. همسایه ها نمونه واقعی یه همسایه تمام عیار بودن .بی ریاو مهربون وخالص و دوستداشتنی .تمامی خانواده هایی که توی اون کوچه بودیم همگی مثل یه خانواده بزرگ بودیم به جز زن پیر عبوس و بسیار باکلاسی که همیشه وقتی گرگی رنگی می کردیم سکوی دم خونه اش که سکوی بلندی بود و مثل همه سکوی های دم درب اون ایام از سنگ های تیشه ای زیر بود, محل بالا و پایین پریدن های ما بود. هرگز یادم نمی ره اون دوتا لنگه در باریک کرم قهوه ای سوخته رو که با احتیاط مواظب بودیم بهش نخوریم و صدایی ازش بلند نشه.هر چند با وجود اون همه جیغ و ویغ ما بچه های کوچولو و پر انرزی که دنیا در زیر گامهامون بود از بی خیالی , هرگز دری باز نشد و تلخی گزنده ای به ما گفته نشد. خلاصه بگم که محله ما و کوچه بن بست لاله نمونه یه محله تمام عیار ایام قدیم بود همونهایی که امروزه گاها توی فیلم های قدیم می بینیم و حتی از تماشاش لذت شگرفی می بریم. تمام موضوع مربوط می شه به خونه دیوار به دیوار ما که کاملا از لحاظ ساخت و مصالح و نما و دکوراسیون داخلی شبیه خونه ما بود و البته قرینه.خلاصه اینکه مراوده همسایگی این دوتا خونه بسیار صمیمی تر و فراتر از سایر خونه های کوچه بود از همون مدل نون و گوجه تخم مرغ به همدیگه قرض دادن و موقع مهمونی از روی پشت بوم تشک ولحاف رد وبدل کردن تو گویی پیوند خواهری نامریی بین مادر من و زن همسایه بود خانمی لاغر اندام و کشیده و نسبتا زیبا و البته تهرانی . مرد خونه از اهالی روستایی در علویجه بود و فقط همین رو ازش یادمه که کارمند فولاد مبارکه بود و شاید به همین دلیل به اصفهان کوچ کرده بودن.چیز دیگری که خوب یادمه اینه که پسرک همسایه همسن و سال من بود و در همه امور رقیب من . از دوچرخه سواری و خرید نان بگیرید تا رقابت درس و مدرسه و البته کتابخوانی و باز خوب یادمه که در سفرهای بسیاری که این خانواده به تهران و علویجه می کردن خاله این خانواده همیشه بسته بزرگی می فرستاد که پر بودن از کتابهای کودکانه و این برای من عاشق خواندن, یک رویا بود و گاها حسرت.

پدر من به علاقه شدید من به کتابخوانی اهمیت زیادی می داد . هر هفته که بدلایل کاری سر از خیابون امادگاه در میاورد تا بره اون ازانس همواپیمایی معروف که در کنار بورس کتابفروشی ها بود منم با خودش می برد و ره اورد این سفر کودکانه بسیار جذاب برای من یکی دوجلد کتاب بود که به انتخاب خودم خریده می شد و فقط خدا می دونه که به محض سوار شدن در ماشین بابا تا رسیدن به خونه اون کتابها چندین بار خوانده می شدن.قسمت سخت ماجرا این بود که برای تشنه ایی که دیوانه وار می خونه وسیراب نمی شه سهمیه دو جلد کتاب در هفته که گاها بدلیل کار پدر و  عدم رفتن به اون ازانس گاها به سه هفته یکبار هم می رسید بسیار ناچیز و اندک بود. پسرک همسایه که نقض بسیار واضح و مشخصی بود بر این کنایه که اصفهانی ها خسیس و حسابگر هستن بسیار زیرکانه و متهورانه و حسابگرانه به این علاقه من پی برده بود و در روز روشن در جهت بهره برداری از این نیاز همسایه نقشه ها کشیده بود تا اینکه طی یک پیشنهاد صریح کتابخانه خانه را در ازای هر یک کتاب پنج زار به من کرایه داد.و از ان روز به بعد کار من اشفته احوال سخت عاشق, طلب سکه های پنج زاری بود برای کرایه کردن هر جلد کتاب و طبیعتا هر که پنج زارش بیش کتابش بیشتر.

سه سال بعد با پایان یافتن کابوس جنگ, ما با ان محله و بن بست  لاله و همسایه دیوار به دیوار و تمامی خاطرات گرم و کودکانه برای همیشه خداحافظی کردیم وبه محله جدیدتری نقل مکان نمودیم.محله جدید یک مسجد معروف داشت که در کنار مادی پر اب و سرسبز بسیار معروفی در اصفهان ساخته شده بود . خیلی خوب به یاد می یارم که در پشت مسجد یه اتاقک نیمه متوسطی ساخته شده بود برای خواهرانی که عذر شرعی داشتن ونمی تونستن در روزهای عزاداری و مراسم های مذهبی وارد مسجد بشن . بالای سر اون اتاقک که بسیار غیر حرفه ای ساخته شده بود یک اتاق دیگری بود که بچه جوانک های ان زمان بسیجی محل کتابخونه کرده بودنش. برای ورود به اون اتاقک دراز و باریک باید از پله های نرده ای فلزی بدقواره ای بالا می رفتی که خدا رو شکر از سمت مشرف به کوچه دارای حصار بودن. راه پله در نمیه راه در میان شاخ وبرگ درختان قدیمی و تنومند کنار مادی گم می شد و با یک پیچ خفیف به پاگرد می رسید که وقتی می ایستادی تا نفسی تازه کنی زیباترین منظره اون اطراف چشمت رو نوازش می داد نمای مادی پر اب و زنده با درختان قدیمی و سبز اطرافش و خنکی ملسی در اون بالا که تابستونها با فاصله گرفتن از اسفالت داغ پوستت رو نوازش می داد.کف کتابخونه با موکت فرش شده بود یه موکت زبر و زمخت به رنگ سبز لجنی از اون موکت های بی کیفیت و بدون گوشت و کهنه ای که همه امون از دوران جنگ به یادمونه و اونقدر خاکی و کثیف بود که رنگش رو نیم شد درست تشخصی داد, چند قفسه کتاب و یه میز فلزی کمد دار قدیمی که هر گوشه وکنارش خراش خورده بود و رنگ هاش تراشیده شده بود با یه دفتر باریک و بلند که اسم وفامیل و تاریخ تحویل کتاب و اسم کتاب توش نوشته می شد.از اون دفتر هایی که معلم ها توی مدرسه داشتن واسم هامون رو توش می نوشتن بعد با خودکار خط کشی می کردن و رو به روش بهمون نمره می دادن. راستش خوب یادم نمی یاد برای حق عضویت اون کتابخونه اگه بشه اسمش رو گذاشت کتابخونه چقدر پرداخت می کردم شاید هفته ای یک تومن یا کتابی یک تومن  اما خوب کتابخونه بدی هم نبود یادمه که برای اولین بار کتاب تارزان رو از اون کتابخونه امانت گرفتم وخوندم وقتی که فقط کلاس چهارم دبستان بودم یا یک کتابی بود در مورد اساطیر و خدایان باستان چقدر هرکول و مدءا برام اسطوره وار بزرگ و ترسناک بودن. یا قصه های خوب برای بچه های خوب .باز هم اون روزها راویه کش محل بودم در تردد گرفتن و تحویل دادن کتاب. در همون سالها به دلیل شناخته شدن من و برادرم به عنوان فرزندان نخبه و برتر کارکنان شرکت نفت به مدت چندین سال هر ماه یک بسته بزرگ کتاب از کانون کودکان ونوجوانان تهران برای ما به درب خونه پست می شد و شماها هرگز نخواهید فهمید لذت تحویل گرفتن اون بسته از پستچی مهربونی که حتما اصرار داشت بسته رو به من و داداشم تحویل بده نه به کس دیگری چقدر عمیق وشیرین و وصف ناپذیر بود . اما کتابخونه ای که برای اولین بار درش عضو شدم از این داستانها نداشت در واقع داستانکش خیلی فرق می کرد. فکر می کنم یه دوسه سالی از اون زمان کتابخونه مسجدی می گذشت و من حالا اول یا دوم راهنمایی بودم . یادم نمی یاد اسمش رو از دوستان یا معلم ها شنیده بودم. کتابخونه علی قلی اغا

این کتابخونه در اون دهه و البته فکر کنم هم اکنون نیز ولیکن نه به اندازه اون زمان , بسیار معروف بود در حقیقت دلیل معروفیتش نبایست به خاطر مخزن کتاب هاش باشه بلکه بیشتر به دلیل محل احداث کتابخونه و موقعیت تاریخی اون بود .یه خونه بسیار بسیار زیبا از زمان قجر با معماری بسیار خیال انگیز , حیاط مشرف به باغ با حوض های سنگی رنگ شده به رنگ لاجورد و طارمی های چوبی منبتکار قدیمی زیبا در گوشه وکنار , باغچه های پر از گل , نمای رویایی فیروزه لاجورد سقف ایوان .پله های سنگی با شکوه که  جاده سنگریزه ای تزیین شده را به ساختمان قدیمی و باشکوه خانه یا همون کتابخوانه وصل می کردن. به محض گذر از لنگه در های چوبی ارزشمند و منبت کاری ورودی به فضایی وارد می شدی که یحتمل سابقا برای امادگی و خوش امد گویی به شاه نشین استفاده می شده اما هم اکنون پذیرش کتابخانه بود با سقفی بلند و ایینه کاری و دیوارهایی گچبری شده  و چندین کمد چوبی از جنس مرغوب براق با کشوهای کوچک که روی هر کدام حروف الفبا با خط نستعلیق نوشته شده و چسبانده شده بود .جستجوی عناوین کتاب و مشخصات کامل هر کتاب در بین هزاران هزار تکه کارت تایپی درون هر کدام از این کشوهای کوچک دنیایی بود شگرف برای من. کنیز ملکه مصر, سینوهه ,زوزف بالسامو , غرش طوفان , جنک و صلح, اناکارنینا, انقلاب امریکا, سپید دندان, چشمهایش, اتش بدون دود , کتابهای هونوره دوبالزاک و ده ها جلد کتاب که مجالی نیست برای ذکر عنوانهایشان ما حصل عضویت همون کتابخونه هستن که افتخار مطالعه اشان رو به من داد. عشق بودن در اون محیط رویایی با جستجو و یافتن یک کتاب ناب در میان کشوهای چوبی و غرق شدن در دریای کتابها منو هر هفته به اون باغ زیبا می کشوند. هر چند سالیان سال بعد یک روز در میان مشغله های بزرگ کاری ماشینم رو توی کوچه پشت کتابخونه پارک کرده بودم بدنبال کاری در برگشت با اشتیاق فراوان برای زنده کردن خاطراتم به اون باغ رویایی که همیشه درش باز بود رفتم اما.....اون باغ بود اما اون رویا هرگز نبود .حوض های خالی با رنگ های لاجورد پوسته انداخته .باغچه های خشک و درختان بلند وقدیمی حرص نشده و طارمی های پوسیده ورنگ پریده در زیر نور افتاب و غبار الودگی هوا. ساختمان به مرکز نمی دونم چی فرهنگی مذهبی داده شده بود و چندین خانم با پوشش های بلند مشگی و قیافه های تهاجمی ترسناک در کنار برادرانی که به گمانم برادران د...ا....ع...ش. نسبت نزدیکی با انها دارند.

رویای نوجوانی من چقدر زود پایان یافته بود .به من ادرس منزل پشتی داده شد که کتابخوانه به انجا نقل مکان کرده بود .یک خانه بسیار قدیمی و نامانوس و زشت با در و پیکری از کار افتاده با فضای یخ و نا اشنا همانند مسافر خانه های دهه شصت که در فیلم ها دیده ایم. در و دیواری کثیف کفی فرش شده از موزاییک های قدیمی و از شدت کثیفی و چرک و نکبت سیاه و تهوع اور. تکه موکت زشتی بسیار بدسلیقه به دیوار کوبیده شده بود به عنوان تابلوی اعلانات و مخرنی که فقط به چهار ردیف قفسه در دو طرف کانتر پذیرش منتهی شده بود. چقدر در دلم افسوس خوردم برای روزهایی که می توانستم بیشتر به ان بهشت زیبا بروم اما چه بکنم که دست من کوتاه وخرما بر نخیل بود منزل ما از ان کتابخانه واقعا دور بود و هر مرتبه  باید اتوبوس سواری خسته کننده ای رو در کف شهر تحمل میکردم تا به کتابخونه برسم و طبیعتا با ورود به پیش دانشگاهی و عرصه تاخت و تاز بر روح و روان ما نوجوانها و دوءل مسخره کنکور , درهای بهشت من برای همیشه به روی من بسته شده بود زودتر از موعد.هر چند در تمامی ایام زندگیم عضو کتابخانه ای بوده ام در شهرم اما خاطره اون یک تکه از بهشت برایم همیشه در اعماق ذهنم به ارمغان خواهد ماند. خاطره لحظات شیرین وسبکی که کتاب در دست لبریز از اشتیاق روی نیمکت های فرفوزه قدیمی باغ در کنار فواره ها می نشستم و کتاب در دستم را تورق می کردم , نوازش می کردم و جملات اولین کتاب را مزه مزه.

امروز در هوای منفی بیست وقتی که در اولین ساعات صبحگاه وارد کتابخانه محله امان شدم موجی از غربت و دلتنگی مرا دراغوش کشید و دیدم که چقدر دلم برای امیر قلی اغا تنگ است.

من در میان واحه ای از تمدن و امکانات در میان کتابخانه بسیار زیبا و بزرگ با دیوارهای شیشه ای, با زمینی پوشیده شده از بهترین و مرغوبترین موکت با رنگ های زیبا, در میان قفسه های بلند وسر به فلک کشیده از کتابهای مختلف . در گذر از کنار قفسه های مملو از مجله و روزنامه و بروشور از هر رنگ و زبان وقلم. نشسته بر روی صندلی های راحتی و زیبایی که هرگز در هیچ کجایی از ساختمانهای اداری کشورم یافت نخواهندشد در فضایی از ارامش و گرما و امنیت دلم برای امیر قلی اغا تنگ است.

کتابخوانه در این گوشه از زمین مفهومی بزرگ دارد سوای گرفتن کتاب و مطالعه . برنامه های فرهنگی برای قشز وسیعی از افراد.  کودکان , نوجوانان ,میانسالان و افراد سالمند . انواع اقلام فرهنگی و اموزشی از هر طیفی . چندین سیستم کامپیوتر مدرن وجدید با اینترنت پرسرعت . سیستم وایفای در هر گوشه وکنار کتابخوانه , صندلی ها و مبل ها و میزهای مطالعه در گوشه و کنار با ترکیب بندی و چیدمان زیبا همگی دست به دست داده اند تا محیطی گرم ومانوس برای خواند ویادگرفتن فراهم باشد و صد البته همگی به رایگان.

اما من باز در طبقه سوم این ساختمان جادویی در کنار دیوارهای تماما شیشه ای لمیده و فرو رفته ردر مبلی به منظره جنگلی بیرون خیره شده ام . نگاهم تا دور دستها می رود. تا دور دستهابر فراز درختان بلند و برفی و زمین پر از برف و برف و برف و دیگر هیچ. ساکت و زیبا و ارامش دهنده .چیزی در درون من به غلیان است , به طغیان است, پر هیاهوست اما غلغله خواندن نیست , تشنگی لمس یک کتاب نو شاید اما در کنار حوض لاجورد علی قلی اغا , نشسته بر نیمکت فلزی خوش نقش و نگار مشرف به ایوان.

کریسمس

 

ایام ایام کریسمس هست و هدیه دادن به همدیگه و سانتا و درخت کریسمس.هر نقطه شهر رو می ری بدون شک نشانی از کریسمس می بینی اینجا اونقدر که برای کریسمس هل هله و شادی و شور و حال هست برای سال نو نیست. هر روز توی خیابون روی سقف یه ماشین یه درخت کاج واقعی می بینی که داره می ره توی خونه تا با گوی های قرمز و طلایی و سبز و نقره ای با روبانهای قرمز و طلایی و سبز با زنگوله های خوش صدا تزیین بشه و با کلی چراغ شبا فضای خونه را نورانی و رویایی کنه. اونقدر حال و هوا مثبت وقشنگه که وسط برف و سرمای زمستون دل ادم از این همه مهربونی و قشنگی گرم می شه و شور و شوق زندگی زیر لباسهای بافتنی و کلفت در حالی که دمای بیرون گاها منفی ۵۰ هم می رسه توی رگ هات می دوه. اصلا اینروزها کار من فکر کردن شده.در واقع خیلی خیلی فکر کردن شده. با دیدن هر چیز حتی کوچک و ناچیز هزاران فکر و خاطره به این ذهنه خسته و انبوه من هجوم میاره. حالا میخواد سٰوزه مورد نظر داخل اسانسور ساختمان باشه یا توی لابی یا توی پارکینگ بزرگ مجتمع ساختمانی محل سکونتم .گاها توی خیابون یا چه می دونم توی کافی شاپ و یا حتی مطب دکتر.

ذهن من بلافاصله بدون اجازه کارش رو شروع می کنه.بی وقفه واسه خودش می بافه. کار می کنه .سوال می پرسه.جواب میده. ضرب می کنه.تقسیم می کنه. حلاجی می کنه و در نهایت نتیجه هم واسه خودش می گیره و در تمام این فرایند ها یه پای ماجرا به شهر و دیار و سرزمین دیرینه ام ختم می شه.اصلا پس زمینه یا به قول اینجایی ها دیفالت ذهنم  از اونجا نشات گرفته. از هر چیزیش که فکر کنید دستی در ماجرا هست پایی بر نخیل. از اب و هوا بگیرید تا جمعیت و موقعیت اقلیمی و اقتصاد و سیاست و فرهنگ و درمان بگذرید تا به اندازه وقد و شکل ادم ها ختم بشه.

خلاصه فعلا ماجرای داغ این روزها کریسمس هست .به هر حال اگه این ذهن بیش فعال بنده از همه جا و همه کس عقب افتاده تر باشه تو این یکی مورد به روز روز هست و بارزترین دلیلش هم پری کوچولوی دریایی خونمونه.یکی از دغدغه ها یا بهتر بگم دلمشغولی های قشنگ پدر و مادرها توی کشورهای بزرگ مهاجرپذیر همین پدیده چندفرهنگی بودنه که زحمت و تلاش و کار بسیار زیادی رو می طلبه. از اونجایی هم که دست روزگاربا ما ساخته و فرشته کوچولوی خونه ما کانادایی- ایرانی هست یکی از دغدغه                          های من و شوالیه اینه که تا اونجایی که می تونیم توی مناسبت ها واسش سنگ تمام بگذاریم تا اونم با خاطرات قشنگی مثل همونهایی که ماها توی بچگیمون از روزها و مناسبت های خاص داشتیم بزرگ بشه.هر چند بچه ام طفلی هرگز نخواهد فهمید که خاطرات بودن نه تنها با مادربزرگ و پدربزرگ که خاله وعمو و دایی و دختر خاله و پسر عمو و غیره وذالک در روزهای اول عید نوروز چقدرتا اخرعمر شیرین و لذت بخشه . بچه ام طفلی حتی هرگز نخواهد فهمید که مثلا شب های عید پاک یا کریسمس رفتن خونه مادر بزرگ و دور میز جمع شدن و بوقلمون خوردن چه حس و حالی داره. به دلیل همین مسایل و پاره ای دیگر از مسایل که فرصت مقال نیست من و شوالیه کمر همت بستیم و عزم گرام جزم نمودیم که هر جور شده مناسبت ها رو هرچه باشکوهتر و پر رنگتر واسش برپا کنیم باشد که در کودکی و نوجوانی و جوانی و میانسالی و وییری با به خاطر اوردن اون روزها و لحظات لبخند شیرینی روی لبانش نقش ببنده. به همین دلیل زمستون سرد پارسال که در چنین روزهایی و چنین ایامی همه به دغدغه های کریسمسی اشون می پرداختن و من با حال بسیار نزار دوران باشکوه و سخت بارداری رو می گذروندم طی یک تفکر اینده نگرانه با شوالیه دست به تحقیقات وسیع و گسترده ای زدیم و فقط خدا می دونه چقدر از این فروشگاه به اون فروشگاه شدیم البته هراز گاهی که کوچولوی مامانی اجازه می داد بنده نفسی تازه کنم و نهایتا ثمره تمامی این تلاشهای بی وقفه در عنفوان سرما و برف یک درخت شکیل و نسبتا بزرگ و صد البته که مصنوعی شد که ما از فروشگاه کندین تایر خرید نمودیم. باشد که سالها نه تنها برای پری کوچولومون که برای نوادگانمان هم جاودان بماند.

و اینطور شد که خانه ما درخت دار شد .و اینگونه شد که اتاق خانه ما درخت کریسمس دارشد. و فقط و فقط خداوند می دونه که من از اول دسامبر تا روز بعد از اول زانویه که سال نو می شه و دیگه درخت ها از توی اتاق ها جمع می شه تا سال بعدی ,در حال تماشای بارش برف چه نوشیدنی های گرم و لذت بخشی در کنار این درخت زیبا و پر نور و درخشان ننوشیدم و چه کتابهایی که نخوندم و چه دستنوشته هایی که ننوشتم و در تمام ان لحظات و این لحظات کنونی چیزی که خیلی فکر من رو به خودش مشغول کرده اینه که درخت کریسمس در خانه ما نمادی ازغرب زدگی است یا پذیرفتن فرهنگ جدیدی که ما رو بیگانه نمی دونه و جزیی از خودش خطاب می کنه .کودکان ما رو کودکان خودش می دونه و ما رو شهروند.و در تمامی این لحظات یک چیز ذهن من رو می خراشه .ناخن می کشه چه می دونم زخم می زنه که درخت کریسمس در سرزمین من چه جایی داشته و داره؟

من از شهری میام که محله قدیمی و قشنگی داشت که ارامنه عزیز زیادی درش زندگی می کردن.کار می کردن.درس می خوندن و خلاصه جز لا ینفک شهر بودن و هر سال موقع کریسمس درختای کوچولو و بزرک خوشگل بودن که توی ویترین مغازه ها اون محله رو حال و وهوای دیگه ای می دادن و چقدر خوب  یادمه که ما جونها هم چقدر ذوق زده و مشتاق می رفتیم جلفا تا از حال و هوای کریسمس بویی برده باشیم مخصوصا من که دوستای ارمنی زیادی هم داشتم د خوب یادمه ایام جوانی شب کریسمس ما هم مهمون بودیم تا دوردرخت ازین بسته جمع بشیم و میوه و تنقلات و نهایتا هم یه غذای ایرونی خوشمزه نوش جان کنیم.اینا رو گفتم که بگم در سرزمین من حال و هوای کریسمس توی اون محله ها طبیعی بود اما .....اما جالبترین قسمت ماجرا نقاط دیگه شهر بود که این اواخر به صورت مزحک و مسخره سعی داشتن اونها هم کریسمس برگزار کنن.اصلا تصمیم ندارم به این مقوله بپردازم که دلیلش چی می تونست باشه و یا اصلا اینکار کار درستی بود یا نه.بیشتر نظر دارم دست روی نقطه دیگه ای بگذارم واون مناسبت های قشنگ خودمون.

وحالا که خوب فکر می کنم .....خوب از چهارشنبه سوری بخوام بگم......خوب نه دوسش ندارم.......می رم سرعیدنوروز .......خوبببببب اونم نه دیگه دلچسب نیست.......خوب سیزده بدر....اوه اوه اصلا با اون شلوغی و حمله وحشیانه مردم به طبیعت با تلی از سبزه های گندیده .صبر کنید دوستان فکر نکنید یه موقع خارجکی شدم سرزمینم و هویتم فراموش شده کلا .

من هنوز عاشق عید نوروزم و اون بوی شبوهاش.عاشق چهارشنبه سوری هستم و اون چادربه سر کردن ها و قاشق زدناش.عاشق سیزده بدر هستم واون سبزه گره زدناش.وای خدای من چقدر زیبایی چقدر شکوه چقدر اصالت چقدر مفهوم توی هرکدومشون نهفته اس.اما....یه امایی هست که خیلی معماست!

قضیه دوباره از مقایسه کردن شروع می شه مادر تما م مشگلات! بحث اینه که دیگه هیچ کدوم از منا سبتهامون رو دوست ندارم البته مناسبت های شاد و خوبمون رو .اگه بخواهیم از چهارشنبه سوری کزایی شروع کنیم که از اول صبح چهارشنبه موردنظر رادیو وتلویزیون و مابقی نیروها حلق خودشون رو پاره می کنن که ای ملت برای یکبار هم که شده بیاید شعور رو پیشه زندگانیتون قرار بدید و با بمب و خمپاره و کوکتل مولوتف سوار بر موتور راهی خیابونها نشید اونم در شب و نیمه شبی که بخت برگشتگان بسیاری می خوان سر بر خواب غفلت بر زمین بگذارند. از فردای اون روز مورد بحث هم که تا مدتها  از تلویزیون باید افراد جزغاله شده ای رو طی صحنه های دلخراش برای عبرت نه تنها خودمون که هفتاد جد بعداز حالمان به نظاره بشینیم.وحشیگری از افراد دیگری بوده و درس عبرت برای ما! از این مقوله جانگداز که بگذریم می ریم تا برسیم به عیدنوروز. از دوماه مونده به روز تحویل سال نو .ول وله ها در میان مردمان شروع می شه از خونه ها جاری میشه تا به کوچه و خیابونها و بازارها و خلاصه هر کجا و نا کجا ابادی که فکر ادمیزاد برسه ختم می شه.بازار مکاره تعویض لوازم و مبلمان واثاثیه منزل و محل کار تا خرید لباس نو و ملزومات سفره هفتاد رنگ هفت سین. قیمت های کزایی.جنس های نا انچنانی .چشم وهم چشمی های احمقانه بازار رقابت و پز و لاف روشنفکر مابانه داغ داغ.مهر واخوت و نوشدن وتغییر وتحول سرد همچون کوه یخ. سناریوی سیزده روزه عید نوروزکه از دوماه و گاها سه ماه جلوتر از عید شکل گرفته و داده وپرداخته شده  با اغاز روز سیزدهم با همه تعبیر و تفسیر های اصیلش با حمله غریبانه به طبیعت و گرفتن جا از صبح کله سحر شروع می شه تا در واپسین دقایق عصر با تاریک شدن روز و پرتاب سبزه های از هم گسیخته به دامان طبیعت مسلوک روبه افول برود و بیچاره کسی نیست به جزرفتگر زحمتکش شهر با شهری همچون از چنگ تیمور گورکانی برگشته.

اینجا کاناداست.هم اکنون کریسمس است.خیابانها شلوغ و پر ازدحام و فروشگاهها و مراکز خرید شلوغتر و پر ازدحام تر.چه گونه است که همه چیز تمییز و درخشان ودست نخورده باقی خواهد ماند حتی قیمتهای روی اتیکت اجناس از خوراکی بگیرید تا پوشاک و هر انچه که فکر کنید بشود به کسی هدیه داد.اما نه دقیقتر که نگاه می کنم قیمتها تغییر کرده.خدای من به راستی قیمتها تغییر کرده اما نه انگونه که در سرزمین من به وقت افزایش نیاز و تقاضا. چقدر جالب است که تمامی فریزرهای فروشگاهای مواد غذایی پر شده از بوقلمون هایی با قیمت ارزان و چقدر دیدنی است مغازه ایی که تزپینات درخت کریسمس وتمامی اجناس مورد نیاز برای برگزاری یک جشن شاد وبه یاد ماندنی را به نیم بها می فروشند واز همه زیباتر سنت هدیه دادن به یکدیگر است که تنها چیزی که در ان بی اهمیت است ارزش مالی و پولی اوست. اینجا با نوشدن سال و صد البته یک هفته عقبتر از ان با تولد مسیح  کسی به طبیعت حمله نمی کند.کسی تمامی اجناس خانه اش رو صرفا برای دعوت فامیل و نمایش دارایی هایش با قیمت خون پدرش عوض نمی کند.کسی برای فروش بیشتر اجناس مانده درته انبارش کلاه سرهمنوعش نمی گذارد.اینجا حق کسی خورده نمی شود تا عده دیگری شیک شوند و به مسافرت های خارجه بروند و کل سال داد روشنگری و با فرهنگی بزنن.اینجا کسی پرتقال شب عید رو به قیمت یک کیلو گوشت نخواهد خرید.اینجا در سال نو کسی شرمنده زن وبچه اش نخواهد شد! خدای من مگر چقدر می توان متفاوت بود.متفاوت اندیشید و متفاوت زندگی کرد؟!!!

امان از این ذهن لجام گسیخته من .چقدر پر دردسر شده اند این افکار مالیخولیایی  در این سوی ابهای اقیانوسی.باید فکری برای فکر هایم بکنم.....باید به زودی فکری برای فکرهایم بکنم!

سلامی چو بوی خوش اشنایی

بلاخره بعد مدتها یا بهتره بگم ماهها فرصتی پیدا کردم که بیام و به خونه قدیمی ام سری بزنم.به خواننده های خوبم که لطفشون و محبتشون منو به نوشتن ترغیب می کرد.به خاطرات نه چندان دورم توی وطن وغربت. وامدم با یه دنیا تغییر و تحول وحرف های ناگفته بسیار. می بینم که اینجا چقدرغبار گرفته خوانندهای عزیز و اشنای قدیمی همه اشون رفتن. دوستان وبلاگی قدیمی که داستانها و درد دل های مشترکی با هم داشتیم دیگه از وبلاگ هاشون اسباب کشی کردن و مهمون ناخوانده فیس بوک و اینستاگرام و سایر فضاهای مجازی شدن و چقدر همه چیز عوض شده.

امشب تصمیم دارم که باز نوشتن رو اغاز کنم به خودم قول دادم هفته ای یه پست بنویسم و حسابی فعال باشم. امیدوارم دوستان خوب وقدیمی من که مطمن هستم از دستم هم رنجیده خاطر شدن دوباره بیان وبه خونه جدید من یه سری بزنن و همینطور دوست دارم که با دوستان جدی دزیادی اشنا بشم و ازشون کلی یادبگیرم .اول از همه طرف خطابم به دوستان قدیمم هست که مدتها وقت می گذاشتن و منو میخوندن و با کامنت های قشنگ و پر مهرشون خدا می دونه چقدر دلم رو گرم می کردن وبعد خطابم به خوانندگان جدید این خونه هست. دوستان عزیزم من طلا هستم یه جورایی می شه گفت که به تازگی به کانادا مهاجرت کردم و البته اگه پست های قبلیم رو خونده باشید خوب متوجه می شید که ایستادن در این نقطه ای که الان هستم واسه من و همسرم به هیچ وجه اسون نبود و تاوان های زیادی برای این تصمیم عظیم توی زندگیمون دادیم وصدالبته هنوز هم داریم می دیم. توی این شب سرد پاییزی امدم خونه تکونی کردم. این خونه جدید منه که توش هزاران تغییر و تحول اتفاق افتاده. شروع تغییرات با مهاجرتم بود مهاجرتی که هنوز تمام نشده وادامه داره مثل تمام جابه جایی ها. مثل تمام عوض شدنها .مثل تمامی دل کندن های قدیمی و دل بستن های نو وجدید و داغ. هنوز توی بهت و حیرت این کوچ بودیم داغ داغ داغ وسط سرمای یه پاییز کانادایی مثل حالا.شروع همه چی توی پاییز بود فصل عاشقی و انتظار که واسه ما فصل رسیدن بود و هم اغوشی با رویاها.فصل رسیدن.همه چیز توی پاییز شروع شد.

تا امدیم به خودمون بیایم روزهای شیرین انتظار دوباره شروع شدن. روزهایی که سخت وجانکاه بودن اما شیرین و دوستداشتنی.هر لحظه لحظه اون تجربه زیباترین لحظات ناب زندگی بود.خالص و غلیظ و شیرین مثل عسل.

و خداوند او را افرید .وخداوند نور را افرید. و خداوند نور رو به ما هدیه داد.و اون با پاهای کوچولوش امد تا برای همیشه زندگی ما رو پر از نور و روشنایی و امید کنه. و خداوند نور را به خونه ما ارزانی داشت. یگانه دختر زیبا روی مامی.یگانه فرشته کوچیک خونه من.دخترکم خورشید خونه ماست همونطور که اسمش به معنای زیبا و درخشان نورانی همچون خورشید هست. روزهای بارداری وبعد از اون روزهای بسیار باشکوهی توی زندگیم بودن هر چند بسیار سخت و دردناک و دشوار برمن گذشتن اما فرشته کوچولوی من با اون قدم های کوچیکش یه عالمه عشق و زیبایی  واسه ما اورد.عیدنوروز امسال بر سر سفره هفت سین خونه ما  یه پری زیبای کوچولو نشسته بود در اغوش پدر و مادر مهربونم. خدای من یه رویا بود سه تا عزیز دوستداشتنی همزمان مهمان خونه ما شده بودن.روزها گذشتن و هر روز من با دخترم بالیدم .خندیدم.گریستم و رشد کردم .و حالا با دلی پر از عشق.یه عشق جاودانی و متفاوت امدم توی خونه قدیمی ام.خونه تکانی کردم.در و دیوارها رو با عشق رنگ کردم و همه جا رو تمییز کردم.در حالیکه توی سرمای پاییزی پتو رو سخت به خودم پیچیدم و جرعه جرعه از لیوان چایی داغ می نوشم زیر نور خورشیدی ابازور روی سوفا لم دادم و تصمیم دارم که قصه بگم. از همه چیز و همه جا.از روزهای تنهایی غربت. از روهای اشگ و اه.از روزهای زیبا.از روزهای امید و ارزو.از روزهای انتظار شیرین.از روزهای تعلق به خونه ات.به شهرت.به کارت.از روزهای دلبستگی.از روزهای دلتنگی.از روزهای هیجان وسفر به ناشناخته ها و نادیدها.از روزهای ناامیدی و شکست.از روزهای پرواز به وطن.از روزهای مبهم و بیگانه.از روزهای بازگشت.از روزهای مادری.از روزهای عاشقی.از تک تک لحظه ها و حس ها. والبته اگه عمری باشه

امیدوارم خوانند های قدیمی این رکود طولانی منو ببخشن و بدونن که همه رکودها.بی حوصلگی ها.بدقولیها.دردها و انتظارها فقط وفقط به خاطر دخترم بود وبس

ومن دوباره امدم.با سری پر از هدف و برنامه و دلی پر از عشق