اولین خاطرات کتابخونه ایم تا اونجا که یادم میاد مال سالهای جنگ بود وقتی من کلاس اول دبستان بودم و هر نیمه شب با وحشت وصف ناپذیری مادر مهربانم ما رو از خواب بیدار می کرد و با عجله لباسهای گرمی رو که اماده و تا شده بالای سرمون گذاشته بود تنمون می کرد تا همگی بریم از خونه بیرون و در تاریکی رعب اور کوچه در کنار همسایگان دیگه چشمان از ترس از حدقه درامده امون رو به اسمون بدوزیم و منتظر مرگ باشیم. اون روزها خونه ما توی یه کوچه بن بست بود به اسم بن بست لاله. همسایه ها نمونه واقعی یه همسایه تمام عیار بودن .بی ریاو مهربون وخالص و دوستداشتنی .تمامی خانواده هایی که توی اون کوچه بودیم
همگی مثل یه خانواده بزرگ بودیم به جز زن پیر عبوس و بسیار باکلاسی
که همیشه وقتی گرگی رنگی می کردیم سکوی دم خونه اش که سکوی بلندی بود و مثل همه سکوی های دم درب اون ایام از سنگ های تیشه ای زیر بود, محل بالا و پایین پریدن های ما بود. هرگز یادم نمی ره اون دوتا لنگه در باریک کرم قهوه ای سوخته رو که با احتیاط مواظب بودیم بهش نخوریم و صدایی ازش بلند نشه.هر چند با وجود اون همه جیغ و ویغ ما بچه های کوچولو و پر انرزی که دنیا در زیر گامهامون بود از بی خیالی , هرگز دری باز نشد و تلخی گزنده ای به ما گفته نشد. خلاصه بگم که محله ما و کوچه بن بست لاله نمونه یه محله تمام عیار ایام قدیم بود همونهایی که امروزه گاها توی فیلم های قدیم می بینیم و حتی از تماشاش لذت شگرفی می بریم. تمام موضوع مربوط می شه به خونه دیوار به دیوار ما که کاملا از لحاظ ساخت و مصالح و نما و دکوراسیون داخلی شبیه خونه ما بود و البته قرینه.خلاصه اینکه مراوده همسایگی این دوتا خونه بسیار صمیمی تر و فراتر از سایر خونه های کوچه بود از همون مدل نون و گوجه تخم مرغ به همدیگه قرض دادن و موقع مهمونی از روی پشت بوم تشک ولحاف رد وبدل کردن تو گویی پیوند خواهری نامریی بین مادر من و زن همسایه بود خانمی لاغر اندام و کشیده و نسبتا زیبا و البته تهرانی . مرد خونه از اهالی روستایی در علویجه بود و فقط همین رو ازش یادمه که کارمند فولاد مبارکه بود و شاید به همین دلیل به اصفهان کوچ کرده بودن.چیز دیگری که خوب یادمه اینه که پسرک همسایه همسن و سال من بود و در همه امور رقیب من . از دوچرخه سواری و خرید نان بگیرید تا رقابت درس و مدرسه و البته کتابخوانی و باز خوب یادمه که در سفرهای بسیاری که این خانواده به تهران و علویجه می کردن خاله این خانواده همیشه بسته بزرگی می فرستاد که پر بودن از کتابهای کودکانه و این برای من عاشق خواندن, یک رویا بود و گاها حسرت.
پدر من به علاقه شدید من به کتابخوانی اهمیت زیادی می داد . هر هفته که بدلایل کاری سر از خیابون امادگاه در میاورد تا بره اون ازانس همواپیمایی معروف که در کنار بورس کتابفروشی ها بود منم با خودش می برد و ره اورد این سفر کودکانه بسیار جذاب برای من یکی دوجلد کتاب بود که به انتخاب خودم خریده می شد و فقط خدا می دونه که به محض سوار شدن در ماشین بابا تا رسیدن به خونه اون کتابها چندین بار خوانده می شدن.قسمت سخت ماجرا این بود که برای تشنه ایی که دیوانه وار می خونه وسیراب نمی شه سهمیه دو جلد کتاب در هفته که گاها بدلیل کار پدر و عدم رفتن به اون ازانس گاها به سه هفته یکبار هم می رسید بسیار ناچیز و اندک بود. پسرک همسایه که نقض بسیار واضح و مشخصی بود بر این کنایه که اصفهانی ها خسیس و حسابگر هستن بسیار زیرکانه و متهورانه و حسابگرانه به این علاقه من پی برده بود و در روز روشن در جهت بهره برداری از این نیاز همسایه نقشه ها کشیده بود تا اینکه طی یک پیشنهاد صریح کتابخانه خانه را در ازای هر یک کتاب پنج زار به من کرایه داد.و از ان روز به بعد کار من اشفته احوال سخت عاشق, طلب سکه های پنج زاری بود برای کرایه کردن هر جلد کتاب و طبیعتا هر که پنج زارش بیش کتابش بیشتر.
سه سال بعد با پایان یافتن کابوس جنگ, ما با ان محله و بن بست لاله و همسایه دیوار به دیوار و تمامی خاطرات گرم و کودکانه برای همیشه خداحافظی کردیم وبه محله جدیدتری نقل مکان نمودیم.محله جدید یک مسجد معروف داشت که در کنار مادی پر اب و سرسبز بسیار معروفی در اصفهان ساخته شده بود . خیلی خوب به یاد می یارم که در پشت مسجد یه اتاقک نیمه متوسطی ساخته شده بود برای خواهرانی که عذر شرعی داشتن ونمی تونستن در روزهای عزاداری و مراسم های مذهبی وارد مسجد بشن . بالای سر اون اتاقک که بسیار غیر حرفه ای ساخته شده بود یک اتاق دیگری بود که بچه جوانک های ان زمان بسیجی محل کتابخونه کرده بودنش. برای ورود به اون اتاقک دراز و باریک باید از پله های نرده ای فلزی بدقواره ای بالا می رفتی که خدا رو شکر از سمت مشرف به کوچه دارای حصار بودن. راه پله در نمیه راه در میان شاخ وبرگ درختان قدیمی و تنومند کنار مادی گم می شد و با یک پیچ خفیف به پاگرد می رسید که وقتی می ایستادی تا نفسی تازه کنی زیباترین منظره اون اطراف چشمت رو نوازش می داد نمای مادی پر اب و زنده با درختان قدیمی و سبز اطرافش و خنکی ملسی در اون بالا که تابستونها با فاصله گرفتن از اسفالت داغ پوستت رو نوازش می داد.کف کتابخونه با موکت فرش شده بود یه موکت زبر و زمخت به رنگ سبز لجنی از اون موکت های بی کیفیت و بدون گوشت و کهنه ای که همه امون از دوران جنگ به یادمونه و اونقدر خاکی و کثیف بود که رنگش رو نیم شد درست تشخصی داد, چند قفسه کتاب و یه میز فلزی کمد دار قدیمی که هر گوشه وکنارش خراش خورده بود و رنگ هاش تراشیده شده بود با یه دفتر باریک و بلند که اسم وفامیل و تاریخ تحویل کتاب و اسم کتاب توش نوشته می شد.از اون دفتر هایی که معلم ها توی مدرسه داشتن واسم هامون رو توش می نوشتن بعد با خودکار خط کشی می کردن و رو به روش بهمون نمره می دادن. راستش خوب یادم نمی یاد برای حق عضویت اون کتابخونه اگه بشه اسمش رو گذاشت کتابخونه چقدر پرداخت می کردم شاید هفته ای یک تومن یا کتابی یک تومن اما خوب کتابخونه بدی هم نبود یادمه که برای اولین بار کتاب تارزان رو از اون کتابخونه امانت گرفتم وخوندم وقتی که فقط کلاس چهارم دبستان بودم یا یک کتابی بود در مورد اساطیر و خدایان باستان چقدر هرکول و مدءا برام اسطوره وار بزرگ و ترسناک بودن. یا قصه های خوب برای بچه های خوب .باز هم اون روزها راویه کش محل بودم در تردد گرفتن و تحویل دادن کتاب. در همون سالها به دلیل شناخته شدن من و برادرم به عنوان فرزندان نخبه و برتر کارکنان شرکت نفت به مدت چندین سال هر ماه یک بسته بزرگ کتاب از کانون کودکان ونوجوانان تهران برای ما به درب خونه پست می شد و شماها هرگز نخواهید فهمید لذت تحویل گرفتن اون بسته از پستچی مهربونی که حتما اصرار داشت بسته رو به من و داداشم تحویل بده نه به کس دیگری چقدر عمیق وشیرین و وصف ناپذیر بود . اما کتابخونه ای که برای اولین بار درش عضو شدم از این داستانها نداشت در واقع داستانکش خیلی فرق می کرد. فکر می کنم یه دوسه سالی از اون زمان کتابخونه مسجدی می گذشت و من حالا اول یا دوم راهنمایی بودم . یادم نمی یاد اسمش رو از دوستان یا معلم ها شنیده بودم. کتابخونه علی قلی اغا
این کتابخونه در اون دهه و البته فکر کنم هم اکنون نیز ولیکن نه به اندازه اون زمان , بسیار معروف بود در حقیقت دلیل معروفیتش نبایست به خاطر مخزن کتاب هاش باشه بلکه بیشتر به دلیل محل احداث کتابخونه و موقعیت تاریخی اون بود .یه خونه بسیار بسیار زیبا از زمان قجر با معماری بسیار خیال انگیز , حیاط مشرف به باغ با حوض های سنگی رنگ شده به رنگ لاجورد و طارمی های چوبی منبتکار قدیمی زیبا در گوشه وکنار , باغچه های پر از گل , نمای رویایی فیروزه لاجورد سقف ایوان .پله های سنگی با شکوه که جاده سنگریزه ای تزیین شده را به ساختمان قدیمی و باشکوه خانه یا همون کتابخوانه وصل می کردن. به محض گذر از لنگه در های چوبی ارزشمند و منبت کاری ورودی به فضایی وارد می شدی که یحتمل سابقا برای امادگی و خوش امد گویی به شاه نشین استفاده می شده اما هم اکنون پذیرش کتابخانه بود با سقفی بلند و ایینه کاری و دیوارهایی گچبری شده و چندین کمد چوبی از جنس مرغوب براق با کشوهای کوچک که روی هر کدام حروف الفبا با خط نستعلیق نوشته شده و چسبانده شده بود .جستجوی عناوین کتاب و مشخصات کامل هر کتاب در بین هزاران هزار تکه کارت تایپی درون هر کدام از این کشوهای کوچک دنیایی بود شگرف برای من. کنیز ملکه مصر, سینوهه ,زوزف بالسامو , غرش طوفان , جنک و صلح, اناکارنینا, انقلاب امریکا, سپید دندان, چشمهایش, اتش بدون دود , کتابهای هونوره دوبالزاک و ده ها جلد کتاب که مجالی نیست برای ذکر عنوانهایشان ما حصل عضویت همون کتابخونه هستن که افتخار مطالعه اشان رو به من داد. عشق بودن در اون محیط رویایی با جستجو و یافتن یک کتاب ناب در میان کشوهای چوبی و غرق شدن در دریای کتابها منو هر هفته به اون باغ زیبا می کشوند. هر چند سالیان سال بعد یک روز در میان مشغله های بزرگ کاری ماشینم رو توی کوچه پشت کتابخونه پارک کرده بودم بدنبال کاری در برگشت با اشتیاق فراوان برای زنده کردن خاطراتم به اون باغ رویایی که همیشه درش باز بود رفتم اما.....اون باغ بود اما اون رویا هرگز نبود .حوض های خالی با رنگ های لاجورد پوسته انداخته .باغچه های خشک و درختان بلند وقدیمی حرص نشده و طارمی های پوسیده ورنگ پریده در زیر نور افتاب و غبار الودگی هوا. ساختمان به مرکز نمی دونم چی فرهنگی مذهبی داده شده بود و چندین خانم با پوشش های بلند مشگی و قیافه های تهاجمی ترسناک در کنار برادرانی که به گمانم برادران د...ا....ع...ش. نسبت نزدیکی با انها دارند.
رویای نوجوانی من چقدر زود پایان یافته بود .به من ادرس منزل پشتی داده شد که کتابخوانه به انجا نقل مکان کرده بود .یک خانه بسیار قدیمی و نامانوس و زشت با در و پیکری از کار افتاده با فضای یخ و نا اشنا همانند مسافر خانه های دهه شصت که در فیلم ها دیده ایم. در و دیواری کثیف کفی فرش شده از موزاییک های قدیمی و از شدت کثیفی و چرک و نکبت سیاه و تهوع اور. تکه موکت زشتی بسیار بدسلیقه به دیوار کوبیده شده بود به عنوان تابلوی اعلانات و مخرنی که فقط به چهار ردیف قفسه در دو طرف کانتر پذیرش منتهی شده بود. چقدر در دلم افسوس خوردم برای روزهایی که می توانستم بیشتر به ان بهشت زیبا بروم اما چه بکنم که دست من کوتاه وخرما بر نخیل بود منزل ما از ان کتابخانه واقعا دور بود و هر مرتبه باید اتوبوس سواری خسته کننده ای رو در کف شهر تحمل میکردم تا به کتابخونه برسم و طبیعتا با ورود به پیش دانشگاهی و عرصه تاخت و تاز بر روح و روان ما نوجوانها و دوءل مسخره کنکور , درهای بهشت من برای همیشه به روی من بسته شده بود زودتر از موعد.هر چند در تمامی ایام زندگیم عضو کتابخانه ای بوده ام در شهرم اما خاطره اون یک تکه از بهشت برایم همیشه در اعماق ذهنم به ارمغان خواهد ماند. خاطره لحظات شیرین وسبکی که کتاب در دست لبریز از اشتیاق روی نیمکت های فرفوزه قدیمی باغ در کنار فواره ها می نشستم و کتاب در دستم را تورق می کردم , نوازش می کردم و جملات اولین کتاب را مزه مزه.
امروز در هوای منفی بیست وقتی که در اولین ساعات صبحگاه وارد کتابخانه محله امان شدم موجی از غربت و دلتنگی مرا دراغوش کشید و دیدم که چقدر دلم برای امیر قلی اغا تنگ است.
من در میان واحه ای از تمدن و امکانات در میان کتابخانه بسیار زیبا و بزرگ با دیوارهای شیشه ای, با زمینی پوشیده شده از بهترین و مرغوبترین موکت با رنگ های زیبا, در میان قفسه های بلند وسر به فلک کشیده از کتابهای مختلف . در گذر از کنار قفسه های مملو از مجله و روزنامه و بروشور از هر رنگ و زبان وقلم. نشسته بر روی صندلی های راحتی و زیبایی که هرگز در هیچ کجایی از ساختمانهای اداری کشورم یافت نخواهندشد در فضایی از ارامش و گرما و امنیت دلم برای امیر قلی اغا تنگ است.
کتابخوانه در این گوشه از زمین مفهومی بزرگ دارد سوای گرفتن کتاب و مطالعه . برنامه های فرهنگی برای قشز وسیعی از افراد. کودکان , نوجوانان ,میانسالان و افراد سالمند . انواع اقلام فرهنگی و اموزشی از هر طیفی . چندین سیستم کامپیوتر مدرن وجدید با اینترنت پرسرعت . سیستم وایفای در هر گوشه وکنار کتابخوانه , صندلی ها و مبل ها و میزهای مطالعه در گوشه و کنار با ترکیب بندی و چیدمان زیبا همگی دست به دست داده اند تا محیطی گرم ومانوس برای خواند ویادگرفتن فراهم باشد و صد البته همگی به رایگان.
اما من باز در طبقه سوم این ساختمان جادویی در کنار دیوارهای تماما شیشه ای لمیده و فرو رفته ردر مبلی به منظره جنگلی بیرون خیره شده ام . نگاهم تا دور دستها می رود. تا دور دستهابر فراز درختان بلند و برفی و زمین پر از برف و برف و برف و دیگر هیچ. ساکت و زیبا و ارامش دهنده .چیزی در درون من به غلیان است , به طغیان است, پر هیاهوست اما غلغله خواندن نیست , تشنگی لمس یک کتاب نو شاید اما در کنار حوض لاجورد علی قلی اغا , نشسته بر نیمکت فلزی خوش نقش و نگار مشرف به ایوان.